Codejam

:: Codejam

برای سومین بار در عمرم، امسال هم در مسابقه‌ی‌ برنامه‌نویسی گوگل یا همون Google code jam شرکت می‌کنم.


مسابقه‌ی خوبیه واقعن :) امیدوارم حداقل به تیشرتش برسم امسال.




پ.ن: چرا همیشه کدجم رو باید نصفه شب بدم؟ مسابقه‌ی انتخابیش فک کنم یک روزه‌س ولی من باز هم نصفه شب و با خواب آلودگی تمام، به اندازه‌ای که مطمئن باشم قبول می‌شم، سوال حل کردم. :|

منبع : وبلاگ احسان کفشدار گوهرشادیCodejam
برچسب ها :

تغییر Handle

:: تغییر Handle

امسال هم ،مث سال‌های پیش، کدفرسز تغییر اسم کاربری یا همون Handle رو به عنوان عیدی سال نو میلادی امکان پذیر ساخت :)

اسم قبلی من EKGMA بود و می‌خواستم اونو به EKG تغییرش بدم ولی از اونجایی که EKG رو یه نفر دیگه برداشته بود تصمیم گرفتم از کد مورس(Morse code) ترکیب EKG یعنی  .-- -.- . استفاده کنم :)


گفتم که همه خبر داشته باشن دیگه :)

منبع : وبلاگ احسان کفشدار گوهرشادیتغییر Handle
برچسب ها :

Math ball :D

:: Math ball :D

روز اول بعد از برد اول

از چپ به راست: دانیال ظهوریان،خودم(احسان گوهرشادی)،حسین قربانزاده،دکتر مجید میرزاوزیری،مجید دلیری، امیررضا نمازی،حامد عبدی،علی احمدی،رضا شفیعی(فقط دستش تو عکس معلومه)

بعد از برد آخر و گرفتن جایزه :)

نفر سمت چپ همون رضا شفیعی‌ست (که توی عکس قبل فقط دستش افتاده بود)


در کل سه مسابقه دادیم و خدا رو شکر هرسه رو بردیم :)

پ.ن: این که من همه جا کلاه دارم برای اینه که سرما خورده بودم :)

پ.ن ۲: علی را به جایی رسیده‌ست کار که کند من را بلاک! xD

پ.ن ۳: اون دوست عزیزی که هی نظر می‌دی! لطفن بیخیال شو دیگه :)

منبع : وبلاگ احسان کفشدار گوهرشادیMath ball :D
برچسب ها :

.

:: .

مطلبی از بلاگ برادرم امیر:


با چشم‌های گردشده به من نگاه کرد و با لهجه‌ی افغانستانی گفت: «شما دری حرف می‌زنی؟». گفتم: «به نظرت حرف‌زدن من شبیه آلمانی یا انگلیسیه؟». خیلی خوش‌حال شد. قشنگ ذوق کرده بود. اومد و روی صندلی کنار من نشست.
یه هو انگار خجالتی شد. نشسته بود و همین‌طوری به من نگاه می‌کرد و هیچی نمی‌گفت. نمی‌دونم خجالت بود یا تعجب! بهش گفتم: «من اومده‌ام این‌جا که به شماها درس بدم.» باز ناباورانه نگاه می‌کرد. انگار کمی طول کشید تا دوزاریش بیفته. وقتی که خوب باور کرد که جدی جدی من دری گپ می‌زنم و اومده‌ام که درس بدم، یک هو قفل زبونش باز شد و شروع کرد تند و تند حرف زدن. بین حرف‌هاش نفس هم نمی‌کشید. منو یاد مجید قصه‌های مجید می‌انداخت. یک‌بند و تند:
من می‌خوام دویچ یاد بگیرم. (تو حرفش پریدم و گفتم «آلمانی») بله. آلمانی! می‌خوام انگلیسی هم یاد بگیرم. می‌خوام به مکتب بروم. این‌جا می‌گن اگه دویچ، آلمانی، بلد نباشی نمی‌شه به مکتب رفت. اینا می‌خوان ما رو برگردونن افغانستان. من نمی‌خوام برگردم افغانستان. من می‌خوام تحصیل کنم. می‌خوام وقتی تحصیل کردم برگردم افغانستان. من این همه راه اومده‌ام که بتونم برم مکتب.
کلی جلوی خودم رو گرفتم که بغض نکنم. دولت اتریش نهایتن تا شش ماه دیگه همه‌ی این افراد رو دیپورت می‌کنه و برمی‌گردونه به افغانستان. مگر عده‌ی کمی که توانایی خاصی داشته باشن. به فکرم رسید شاید پدر یا مادرش شرایطی داشته باشن که اتریش ترجیح بده برشون نگردونه. ازش پرسیدم. بدترین اشتباه ممکن بود. مادرش رو تو ترکیه از دست داده بود و پدرش تو ایران عملگی می‌کرده و پول می‌فرستاده افغانستان. 
بحث رو عوض کردم. ازش پرسیدم که مال کجای افغانستانه. کندز. اسم ولایت رو که گفت دیگه جای هیچ سؤالی نبود. کندز. ولایتی که به دست طالبان سقوط کرده. لابد پدرش وقتی این وضعیت رو دیده برگشته که خانواده‌اش رو نجات بده و بکشونه ایران. بعد هم به امید یه زندگی بهتر با هزار بدبختی و با توسل به قاچاقچی جماعت تا اروپا رسیده‌ان. سفری که این‌طور که من فهمیدم به قیمت جون مادرش تموم شده بود.
باز سعی کردم بحث رو عوض کنم. بهش گفتم بیا انگلیسی گپ بزنیم. هیچی انگلیسی بلد نبود اما تو همین مدت کوتاه اقامتش در اتریش به اندازه‌ی من آلمانی می‌فهمید. ازش پرسیدم «How old are you?». هیچی انگلیسی نمی‌فهمید اما تونست معنای سؤال رو با مقایسه با آلمانی بفهمه. چه‌قدر باهوش بود. Ich bin neun Jahre alt. اصلاحش کردم. I am nine years old. خیلی خوب فهمید.
نمی‌دونم چرا ولی یه هو به آلمانی ازش اسمش رو پرسیدم. Wie heisst du? کاش نمی‌پرسیدم. دست راستش شکسته بود و گچ گرفته بود. اون یکی دستش رو آورد جلو که دست بده و گفت «Ich heisse Amir».
امیر، ۹ ساله از کندز، هر جور فکر می‌کردم حداقل به اندازه‌ی من باهوش بود. تو یک جلسه‌ی دوساعته تونست هم ۲۶ حرف الفبای انگلیسی رو یاد بگیره و هم مکالمه‌های ساده‌ای مثل پرسیدن اسم و سن و ملیت و شغل رو. تو دو ساعت حداقل ۱۰۰ تا کلمه و عبارت جدید یاد گرفت و بدون هیچ مشکلی همه رو درست به کار برد. طوری که وقتی خداحافظی می‌کردیم خیلی راحت تونست جمله‌ی «I am happy to meet you» رو بسازه.
من هم امیرم. اما این امیر با اون امیر یه فرق اساسی داره. فرقی که هر انسان عاقلی درک می‌کنه که یکی از مشکلات نوع بشره. فرقش اینه که این امیر دویست کیلومتر غرب‌تر از خط لعنتی کشیده‌شده توسط انگلیسی‌ها به دنیا اومده و اون امیر دویست کیلومتر شرق‌تر. همین اختلاف چهارصد کیلومتری یعنی این یکی هر چی تو زندگیش بخواد می‌تونه داشته باشه و اون یکی با وجود این که از همه نظر حداقل به همون خوبی هست، باید امیدوار باشه که فلان حزب تندرو تو اتریش رأی نیاره تا بتونه شاید با هزار بدبختی برای خودش یه آینده‌ای جور کنه.

پ.ن: دولت اتریش اجازه‌ی عکس‌گرفتن از داخل کمپ‌های پناهجویان رو نمی‌ده.



***امیر گوهرشادی***

منبع : وبلاگ احسان کفشدار گوهرشادی.
برچسب ها : امیر ,افغانستان ,اتریش ,می‌خوام ,انگلیسی ,آلمانی ,هیچی انگلیسی ,امیر دویست ,دویست کیلومتر ,هزار بدبختی ,داشته باشن ,امیر دویست کیلومتر